close
تبلیغات در اینترنت
وای از آن لحظه که دریاچه به طوفان برسد


عضو شويد


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان باب دل وآدرس http://babedel.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

عنوان :
آدرس :
کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد

RSS

Powered By
Rozblog.Com

جز تو کسی باب دل ما نشد

باب دل
توضیح عکس
درد کم نیست که با گریه به پایان برسد ( حمیده سادات غفوریان )
جمعه 21 آبان 1395 ساعت 10:36 | بازديد : 223 | نوشته ‌شده به دست یوسف | ( نظرات )

درد کم نیست که با گریه به پایان برسد

وای از آن لحظه که دریاچه به طوفان برسد !

جمعه ای دیگر از اندوه زمین رد شده است

درد ما در همه آفاق زبانزد شده است

پس کجایید ؟! جهان معجزه گر می خواهد

آسمان بی کس و تنهاست , پدر می خواهد

شاخه ای یاس به پروانه امانت بدهید

قدر یک گریه به ما شانه امانت بدهید

ما از آن طایفه هستیم که حاشا شده است

دلمان کورترین نقطه ی دنیا شده است

روز و شب مرتع شیطان زده را بیل زدیم

بوسه بر دست برادرکُش قابیل زدیم !

سروها را همه , تا شاخه ی آخر کُشتیم

با تفنگی که پدر داشت , برادر کُشتیم

هر چقدر اشک بریزیم از این درد کم است

شانه داریم , ولی مختص تابوتِ هم است !!!

خاک ما گر چه نه افرا , نه صنوبر دارد

در عوض هر طرفش صد " تل زعتر " دارد

با سکوت از غم سنگین سفر می گویند

کودکانی که به یک گور پدر می گویند

در زمستان نفس گیر زمین یخ زده ایم

سردِ سردیم ... ولی مردمِ دوزخ زده ایم

قرن ها می شود آلوده ی گندم شده ایم

غیبت از سمت شما نیست , که ما گُم شده ایم !

باغ آشفته ی ما داغ صنوبر دارد

در دلش هر چه بخواهی گل پَرپَر دارد

هر کجایش بروی مدفن فریاد کسی است

شهر ما بیشتر از حنجره , خنجر دارد !

هر کسی بال و پری داشت , به یک سنگ فروخت

آسمان حسرت پرواز کبوتر دارد

بی شما طایفه در حلقه ی تهدید جهان

سرزمینی است که یک شاه ستمگر دارد

قامت خسته ی ما خُرد شد ای کاش خدا

لااقل سنگی از این کوه بلا بَر دارد

یک جوانمرد در این طایفه پیدا بشود

یک دلاور که دلش غیرت حیدر (ع) دارد

مردی از سلسله ی نور بیاید از راه

تا بدانند که این طایفه رهبر دارد

عطر پیراهن سبزی که به تن خواهد داشت

یادگاریست که از چادر مادر دارد

بیرقش پیرهنی پاره که بر حاشیه اش

نام هفتاد و دو آلاله ی بی سر دارد...!

حس تاریخ به دستان جوانمرد شما

مثل حسی است که سرباز به سنگر دارد

وقت آن نیست که دنیا کمری راست کند ؟

بعد یک عمر بلا معجزه درخواست کند ؟!

بدرخشید که ما غرق تماشا بشویم

شاید از برکت این معجزه پیدا بشویم ...!

تیرگی از دل شب مذهبمان رانده شود

عشق در باور این طایفه فرمانده شود

هر کجا راه کسی سَد شده پُل بگذارد

صلح بر لوله ی هر اسلحه گُل بگذارد

لحن خوشبوی بلال از لب فردا بدمد

باز اذان از طرفِ مسجد الاقصی بدمد

شهر آشوب شود عشق به خونخواهی عشق

باز خورشید بتابد به درختان دمشق !

بعد یک عمر سرافکندگی انسان بشود

کوفه از هر چه دو رنگیست , پشیمان بشود

مردِ خورشیدیِ ما از سفرش می آید

لشکری از شهدا پشت سرش می آید

کاش باشید .....چه گفتم ؟! نه خدایا ! هستید

غیبت از ماست.... شما غایب پیدا هستید

نورتان جای سوال و شک و تردید نداشت

چشم ما معرفت دیدن خورشید نداشت

ما که یک عمر در این بی خبری سَر کردیم

شاید از یُمن دعاهای شما برگردیم....!

درد کم نیست که با گریه به پایان برسد

وای از آن لحظه که دریاچه به طوفان برسد !

شاخه ای یاس به پروانه امانت بدهید

قدر یک گریه به ما شانه امانت بدهید .....

 

حمیده سادات غفوریان



:: برچسب‌ها: حمیده سادات غفوریان , درد کم نیست که با گریه به پایان برسد , مجموعه اشعار مهدوی , وای از آن لحظه که دریاچه به طوفان برسد , شعر آیینی , شعر مذهبی , شعر مهدوی , شعر برای امام زمان , اشعار مهدوی , اشعار آیینی , مهدی , منجی , شعر در وصف امام زمان , شعر در وصف حضرت مهدی , شعر امام زمانی ,
|
امتياز مطلب : 5
|
تعداد امتيازدهندگان : 33
|
مجموع امتياز : 163
:: ادامه مطلب ...